کارامروزم نیست که بغض می کنم به حرفهایی که نمی فهممشان!لج میکنم باخاطره هایی که نمی خواهمشان!ومی شکنمزیربارنگاههایی که نمی شناسمشان!تومی دانی٬چرافاصله اینهمه دور وگریه اینهمه فراوان وخانه اینهمه سوت و کوراست؟تو می دانیچه شدراه دریا را گم کردیم؟چه شدنفسهایمان بوی غربت گرفت؟ازمن نپرس!!!من سالهاست تنها چشمان تورا می خوانم.بامن از دریاازبارانازخواب خوش کبوتران مهاجربامن از هرآنچه در سینه داری سخن بگو
برچسب: امروزم,
نویسنده: فاطمه رنجبر
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 6:09